تبليغاتX
زمزمه های تنهایی من

زمزمه های تنهایی من

محال است این که بتوانی دوباره قلب آرام مرا، قلبی که افتادست از کوبش ،بلرزانی، برنجانی...

سلام دوستاي گلم

بابت تاخيرم واقعا شرمنده تك تكتون هستم اما دليل تاخيرم بماند......

خوب بايد بگم كه دلم واسه همتون تنگيده بود حسابي،حالا بگذريم اينقدر تحويلتون

گرفتم ميترسم كم كم جو گير شيد. اما پست امروزم:

 

                      خدا هماني است كه ما ميخواهيم

                     كاش ما نيز همان بوديم كه خدا ميخواست.....

                                 

   من تو را به خاطر مي آورم بي هيچ بهانه اي،شايد " دوست داشتن " همين باشد.

       

تو مرا مي فهمي

         من تو را ميخوانم

                 و همين ساده ترين قصه يك انسان است

تو مرا ميخواني

         من تو را ناب ترين شعر زمان مي دانم

            و تو هم ميداني تا ابد در دل من خواهي ماند.....

 

آدم ها شوخي شوخي به گنجشك ها سنك ميزنند و گنجشك ها جدي جدي

ميميرند،

آدم ها شوخي شوخي زخم مي زندو دلها جدي جدي شكسته مي شوند

و تو شوخي شوخي لبخند زدي و من جدي جدي عاشقت شدم.....

 

و حالاهم يه جك با حال براتون بزارم:

ميگه به زن حميد ميگن يه بوس بده،ميگه : حميييييييد، حميد ميگه: بده تبركه.....

 

ميگه يه خانومه ميره داروخونه ميگه آقا ببخشيد شما كاندوم با طعم فلفل داريد؟

فروشنده ميگه واسه چيتونه؟

خانومه ميگه والا ما يه نه نه اي داريم ميخوايم از ... ببريمش....

 

خوب ديگه،تا پست بعدي همتون رو به خدا مهربون مي سپارم.....

 

 

                     

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 17:20  توسط مینا  | 

 

امشب دلم خیلی گرفته ،به یاد گذشته افتادم،گذشته ای که تمام زندگی من بر پایه اون بوده

و هست و تا آخر زندگیم خواهد بود.گذشته ای که شیرینیها و تلخیهاش برام به یادماندنیه و

 یک قطره اشک اونو تکمیل میکنه،.

همیشه طوری زندگی کردم که انگار همین یک لحظه ،لحظه آخریه که میتونم با چشام دنیا رو

ببینم،همیشه سعی کردم با دوستام طوری رفتار کنم که همیشه در یاد و خاطرشون بمونم و

هروقت بعد از رفتنم بهم فکر میکنن فقط لبخند به لباشون بیاد به همون لبایی که وقتی باهاشونم

 همیشه خنده است چون من هستم و من وقتی باشم با خودم انرژی میارم و بهشون منتقل میکنم

و به قول خودشون باعث میشم تمام غمهای دنیا حداقل واسه چند لحظه از ذهنشون بره بیرون....

هیچ چیز خاصی توی این دنیا وجود نداشت که باعث شه من به این زندگی علاقه داشته باشم به

 جز وجود مسلم و بودنش،و این فکر که درسته ازش جدا هستم ولی دارم دورادور میبینمش و

خوشبخت بودنش مساوی با خوشبخت بودن منه،اما حالا که رفت تمام دنیا برام بی مفهوم و بی

 ارزشه،بدون اون حتی از خودم هم متنفرم اما......

هیچوقت یادم نمیره وقتی گریه میکردم و از دستش ناراحت بودم اگه پیشم بود سرم رو آروم روی

 سینه اش میزاشت و آروم با دستش سرم رو نوازش میکرد و بعدش میگفت هیچوقت نمیخوام

اشکت رو ببینم، هیچوقت ، نمیخوام هرگز توی چششات یه قطره اشک جمع شه.....

حالا اون چشما همیشه پر از اشکه واسه اون،اون لبا همیشه غم داره و از غم و نومیدی قصه ها

 داره....

تمام زندگی من شده فکر کردن و تجسم گذشته ام ،چون اونجا  تنها جائیه که میتونم با اون زندگی

کنم به دور از تمام دغدغه ها و مشکلات ......

 خوشحالم که این روزها دوستای خوبم مثل حکیمه و آبجی سارا و مریم پیشم هستن ،حکیمه

میخوام از یه خاطره سه نفره بگم میدونم که تو هم با خوندنش اشک توی چشات جمع

میشه : اونموقعی که من و تو مسلم توی شورا بودیم و من داشتم با مسلم خداحافظی میکردم

 واسه همیشه ،و میگفتم همیشه به یادتم تو هم همونقدر منو دوست داشته باش  که من دارم

 و... و زدم زیر گریه،دیدم مسلم هم داره گریه میکنه، من و اون هردو داشتیم گریه میکردیم و یه نگاه

به تو انداختیم و دیدیم تو هم داری گریه میکنی و بعد من و مسلم زدیم زیر خنده و گفتیم

تو چته؟.........

یادش به خیر،دلم پر میکشه براش،تنها آرزوم اینه که منم زودتر برم پیششش و واسه همیشه

 پیشش باشم.....

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 1:50  توسط مینا  | 

فرصت ها رو از دست ندید....

مرد جواني در آرزوي ازدواج با دختر ِ زيبا روي کشاورزي بود. به نزد کشاورز رفت تا از او اجازه بگيره.

 کشاورز براندازش کرد و گفت: پسر جان، برو در آن قطعه زمين بايست. من سه گاو نر رو يک به يک آزاد

 ميکنم، اگر تونستي دم هر کدوم از اين سه گاو رو بگيري، ميتوني با دخترم ازدواج کني.

مرد جوان در مرتع، به انتظار اولين گاو ايستاد. در طويله باز شد و بزرگترين و خشمگين‌ ترين گاوي که تو

 عمرش ديده بود به بيرون دويد. فکر کرد يکي از گاوهاي بعدي، گزينه ي بهتري خواهد بود، پس به کناري

 دويد و گذاشت گاو از مرتع بگذره و از در پشتي خارج بشه. دوباره در طويله باز شد. باورنکردني بود! در

تمام عمرش چيزي به اين بزرگي و درندگي نديده بود. با سُم به زمين ميکوبيد، خرخر ميکرد و وقتي او رو

ديد، آب دهانش جاري شد. گاو بعدي هر چيزي هم که باشه، بايد از اين بهتر باشه. به سمتِ حصارها دويد و

 گذاشت گاو از مرتع عبور کنه و از در پشتي خارج بشه.

براي بار سوم در طويله باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد. اين ضعيف ترين، کوچک ترين و

لاغرترين گاوي بود که تو عمرش ديده بود. اين گاو، براي مرد جوان بود! در حالي که گاو نزديک ميشد، در

 جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گاو پريد. دستش رو دراز کرد... اما گاو دم نداشت!..

زندگي پر از فرصت هاي دست يافتنيه. بهره گيري از بعضي هاش ساده ست، بعضي هاش مشکل. اما زماني

 که بهشون اجازه ميديم رد بشن و بگذرن (معمولاً در اميد فرصت هاي بهتر در آينده)، اين موقعيت ها شايد

ديگه موجود نباشن. براي همين، هميشه اولين شانس رو بچسب !!!

                                                 *********************

سوال....

مردی در مسابقه ی اطلاعات عمومی شرکت کرده است و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری را دارد .

 سوالات را بخوانید :

۱ـ جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟

الف) ۱۱۶ سال

ب) ۹۹ سال

ج)۱۰۰ سال

د )۱۵۰ سال

او نمیتواند به این سوال جواب دهد

۲ـ کلاه های پاناما در چه کشوری تولید میشود؟

الف) برزیل

ب)  شیلی

ج ) پاناما

د) اکوادور

حالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک میکند

۳ـ روس ها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن میگیرند؟

الف) ژانویه

ب ) سپتامبر

ج ) اکتبر

د)  نوامبر

این بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای فرصت میکند

۴ـ اسم شاه جرج سوم چه بود؟

الف) ادر

ب) آلبرت

ج) جرج

د) مانوئل

خوب بقیه حضار باید به دادش برسند

۵ـ نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده؟

الف) قناری

ب) کانگارو

ج) توله سگ

د) موش

در اینجاست که شرکت کننده ی بخت برگشته از ادامه ی مسابقه انصراف میده

اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه ی جوابها را میدانید و به این بنده ی خدا هم کلی

 خندیدید بهتره اول جوابها را بخوانید :

جوابها

۱ـ جنگ صد ساله در واقع ۱۱۶ سال طول کشید ( ۱۳۳۷ـ۱۴۵۳)

۲ـ کلاه پاناما در اکوادور تولید میشه

۳ـ انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته میشه

۴ـ اسم شاه جرج ، آلبرت بوده که بعد از به سلطنت رسیدن به جرج تغیر یافت

۵ـ توlaria canaria یعنی جزایر توله سگه سگ . اسم لاتین آن  insu

                                              ******************

هیچ کار خدا بی حکمت نیست.....

مردي از تحمل بار سنگين رنج و مرارت خود سرگردان بود و هر روز به درگاه پروردگار دعا مي‌كرد كه:

«چرا من؟ همه شادمان به نظر مي‌رسند، چرا فقط من در چنين عذاب اليمي هستم ؟» يك روز، به سبب

 درماندگي بسيار، به درگاه خداوند چنين دعا كرد: «پروردگارا، تو مي‌تواني رنج‌هاي هر كس ديگري را به

من بدهي، من براي پذيرش آن آماده‌ام، اما رنج مرا از دوشم بردار كه ديگر بيش از اين تاب تحملش را

ندارم.»


آن شب، وي خواب زيبايي ديد _ زيبا و افشا كننده. خوابي كه در آن پروردگار در آسمان ظاهر شد و خطاب به

 او و ديگران فرمود «همگي رنج‌هاي خود را به معبد بياوريد.» همه از رنج‌هاي خود خسته بودند. و جملگي

 دعا كرده بودند كه: «من براي پذيرفتن رنج‌هاي هر كس ديگري آماده‌ام، اما رنج مرا از من دور كنيد؛ رنج

 من غير‌قابل تحمل است.»


بنابراين، هر كسي رنج‌هايش را در سبدي جمع كرد، و همه به معبد رسيدند. همه بسيار خوشحال به نظر

 مي‌رسيدند كه سرانجام دعاهايشان مستجاب شده بود.

و آنگاه خداوند فرمود: « سبدهايتان را كنار ديوار بگذاريد.» همه سبدهايشان را كنار ديوار گذاشتند. سپس

خداوند فرمود: «حالا مي‌توانيد انتخاب كنيد. هر كسي مي‌تواند هر سبدي را كه مي‌خواهد بردارد.»

صحنه‌ي شگفت‌انگيزي بود؛ مردي كه هميشه در حال دعا كردن و زاري بود، به سوي سبد خود شتافت، و

 پيش از آنكه هر كس ديگري بتواند آن را برگزيند، سبد را برداشت ! اما او نيز شگفت‌زده بود، چون ديگران

 نيز به سوي سبدهاي خودشان شتافتند. همگي از انتخاب مجدد رنج خويش شادمان بودند. موضوع از چه

قرار بود؟ براي نخستين بار، هر كس توانسته بود واقعيت بدبختي‌ها و رنج‌هاي ديگران را ببيند. سبدهاي

 ديگران نيز به همان بزرگي و يا حتي بزرگ‌تر از سبد خودشان بود!

علاوه بر اين هر كس به رنج‌هاي خودش خو گرفته بود. كسي چه مي‌داند كه چگونه رنجي درون سبد ديگران

 است‌؟ دردسر چرا ؟ حداقل رنج خودتان با شما آشناست، و شما به يكديگر عادت كرده‌ايد. ساليان بسيار اين

 رنج‌ها را تاب آورده‌ايد _ چرا چيزي ناشناخته را برگزينيد؟

و همگي خوشحال و شادمان به خانه رفتند. هيچ چيزي تغيير نكرده بود، همه همان رنج‌ها را با خود

 برگردانده بودند، اما جملگي شاد بودند و لبخند مي‌زدند و از اين كه توانسته بودند سبد خود را باز آورند، لذت

 مي‌بردند.

صبح آن شب، مرد ناراضي بار ديگر به درگاه خداوند دعا كرد و اين بار چنين گفت: «براي اين رویا

سپاسگزارم؛ ديگر هرگز درخواستي نخواهم كرد. هر آنچه را كه به من داده‌‌اي، براي من خوب است، بايد

برايم خوب باشد و به همين سبب است كه آن را به من داده‌اي» .

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت 0:14  توسط مینا  | 

 

کوچولو که بودم، فقط بلد بودم تا ۱۰ بشمرم، یعنی نهایت هرچیزی ۱۰ تا بود.

مامان را ۱۰ تا دوست داشتم.

 ۱۰ تا بستنی می خواستم و ...

خلاصه ته دنیا همین ۱۰ تا بود و این ۱۰ تا خیلی قشنگ بود.

ولی حالا نمی دونم ته دنیا چقدره؟!! نهایت دوست داشتن چندتاست؟!!

اما می خوام بگم دوستت دارم....

می دونی چقدر؟

به اندازه همون ۱۰تای بچگی که از یک دنیا خیلی

بیشتر ..                   

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 22:47  توسط مینا  |